وقتی بچه بودم، خانهمان روبهروی ریل راهآهن بود. من در حال بازی با صدای قطار بزرگ شدم. یک اسباببازی از قطار داشتم. حتی تیم فوتبال مورد علاقهام تیم کارگران راهآهن بود. در کودکی، آنچه بیشتر کنجکاو بودم بدانم، این بود که قطارهایی که از مقابل خانهمان عبور میکنند، کجا میروند. با خودم رؤیاپردازی میکردم، بازی میکردم و به شهرهای دوردستی که قطارها آنجا میرفتند، فکر میکردم. این بازیها کوتاهترین راه برای دور شدن از زمانی بود که در آن زندگی میکردم… در رؤیاهایم، با قطار به سفرها میرفتم. گاهی وقتها، در داخل قطار لابهلای موجهای سهمگین با دزدان دریایی در نبرد بودم. گاهی با قطارم به سیارۀ سرخِ مریخ میرفتم.
گاهی وقتها، با قطارم مانند یک کرم سیب بر روی شاخۀ یک درخت حرکت میکردم. خیالپردازی خیلی هیجانانگیز بود!
بزرگ شدم… قطارها همیشه بخشی از زندگیام بودند؛ قطارهایی که سوارشان شدم، قطارهایی که به آنها دیر رسیدم، قطارهایی که به آنها نرسیدم، قطارهایی که چشمبهراهشان بودم و … حال این را بهخوبی درک میکنم که بزرگترین داستانهایی که یک انسان میتواند تصور کند، آنهایی هستند که در قلبش نگه میدارد.
حالا من داستان قطاری را نوشتم که در قلبم داشتم. مطمئنم هر بچهای که این داستان را بخواند، قطاری از قلبش به سمت رؤیاهایش حرکت خواهد کرد. سوت حرکت قطار را میزنند! بجنب، مدادت را به دستت بگیر، حالا نوبت توست.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.